|
همه ی امیدها
|
||
|
یادداشتهای شبانه و .... |
سوار اتوبوسی شدم که راننده اش یه خانوم بود خانومی که شاخ نداشت!!!
این قدر همه ی آدمها عجیب نگاهش میکردن که من برگشتم خانوم راننده رو نگاه کردم که مطمئن بشم شاخ داره !اما اون واقعا شاخ نداشت من ماز این حادثه تعجب کردم مگه میشه زن راننده ی اتوبوس بدون شاخ؟؟ یا للعجب!!!!!!!!!!
آدمهای بیرون خیلی بامزه بودن دوست داشتن بدونن که وقتی اتوبوس رو یک خانوم هدایت میکنه آیا کسی زنده میمونه یا نه؟
یا مثلا از داخل اتوبوس آدمهای بیرون چه شکلی هستن
یا مثلا آیا آدمهااز سقف اتوبوس سوار میشن از کفش پیاده میشن یا نه مثل همه معمولی میان و میرن؟
و از این سوالها که خیلی هم طبیعی هستن خب بالاخره راننده شاخ نداره خانوم هست دیگه!!!
یه خانومی به ایستگاه اتوبوس رسیدو وقتی دید راننده یه خانوم هست دلش میخواست بگه"تروخدا نرو منم بیام"دلش میخواست شب وقتی میره خونه به همه بگه که سوار یه اتوبوس شده که خانوم بی شاخ ی که مریخی بوده رانندگی میکرده
یه دختر و پسره هم بودن که سوار موتور بودن وقتی مارو دیدن نزدیک بود تصادف کنن
دلم تنگ شده
نه اینکه امیدوار نیستم ها نه من خیلی خوبم
همه ی این دردها رو دوست دارم
من این بزرگ شدن ها رو دوست دارم
درسته سخته
درسته درد داره
اما من همش رو دوست دارم
«هر که در اين بزم مقرب تر است
جام بلا بيشترش مي دهند»
امشب لیله الرغائب بود
هرکی حاجت داره بره بگیره
پ.ن۱)امشب گفتم دارم بیدار میشم
دارم بزرگ میشم
گفت درد داره ؟
گفتم : آري
در مرگآورترين لحظهي ِ انتظار
زندهگي را در روياهاي ِ خويش دنبال ميگيرم.
در روياها و
در اميدهايام!
من فکر ميکنم
|
هرگز نبوده قلب ِ من |
| |
|
|
اينگونه |
|
|
|
گرم و سُرخ: | |
احساس ميکنم
در بدترين دقايق ِ اين شام ِ مرگزاي
|
چندين هزار چشمهي ِ خورشيد |
|
|
|
در دلام |
ميجوشد از يقين;
احساس ميکنم
در هر کنار و گوشهي ِ اين شورهزار ِ ياءس
|
چندين هزار جنگل ِ شاداب |
|
|
|
ناگهان |
ميرويد از زمين.
□
آه اي يقين ِ گمشده، اي ماهيي ِ گريز
در برکههاي ِ آينه لغزيده توبهتو!
من آبگير ِ صافيام، اينک! به سِحر ِ عشق;
از برکههاي ِ آينه راهي به من بجو!
□
من فکر ميکنم
|
هرگز نبوده |
| |
|
|
دست ِ من |
|
|
|
اين سان بزرگ و شاد: | |
احساس ميکنم
|
در چشم ِ من |
|
|
|
به آبشر ِ اشک ِ سُرخگون |
خورشيد ِ بيغروب ِ سرودي کشد نفس;
احساس ميکنم
|
در هر رگام |
| |
|
|
به هر تپش ِ قلب ِ من |
|
|
|
کنون | |
بيدارباش ِ قافلهئي ميزند جرس.
□
|
آمد شبي برهنهام از در |
|
|
|
چو روح ِ آب |
در سينهاش دو ماهي و در دستاش آينه
گيسوي ِ خيس ِ او خزهبو، چون خزه بههم.
من بانگ برکشيدم از آستان ِ ياءس:
«ــ آه اي يقين ِ يافته، بازت نمينهم!»
سلام
امروز دیگه تقریبا تونستم با خودم کنار بیام فعلا فقط همین جا میام و ویکی پدیا
چیکار کنم دیگه وقتی یه عده به خاطر دونستن تنبیه و محدودت میکنن چند تا راه داری یکیش اینه که راهت رو برای یه مدتی تغییر بدی شاید شرایط بهتر شد شاید هم توی این دوری چیزهایی فهمیدی و راههای جدیدتری پیدا کردی
من که نگفتم اهدافم تغییر کرده من فقط گفتم فعلا توی مسیر قبلی حرکت نمی کنم اینجوری بهتره یا لا اقل بعد از این همه فکر کردن بهتره بگم این راه فعلا تنها راه موجود هست
آدم وقتی می بینه فعلا نمی تونه شاملو بخونه یا شاملو گوش بده خب اگه بتونه چه اشکالی داره فعلا علی الحساب جای شاملو سعدی بخونه سهراب بخونه ؟
خب وقتی مجبوری اشکالی نداره فعلا این کار رو نکن فعلا من قول میدم فقط کمی طول میکشه
راستش شرایط سختی شده اما خب کاریش نمیشه کرد یا لا اقل بهتره بگم فعلا که از دست من کاری بر نمی آد
افق های روشنی که برای خودم ترسیم کرده بودم حالا دور شدن نگفتم که گم شدن گفتم دور شدن همین فقط دور شدن
قبلا وقتی سهراب می خوندم احساس میکردم سهراب همش از گل و بلبل گفته اما حالا که سهراب میخونم می بینم که نه سهراب افسردگی و یأسش رو توی گل و بلبل قایم کرده و الا سهراب هم پر از ناراحتی و شکایت هست یعنی راستش نمی شه نباشه مگه میشه کسی که از چراغ شقایق گرم میشه از ظلمت و کمبود نوری گرمی بخش ناراحت و خسته نشه مگه میشه کسی که شهر پشت دریاها رو دیده چیزی از خستگی ملال آور ندونه
اگر میخواهی نگهم داری دوست من از دستم میدهی
اگر میخواهی همراهی ام کنی دوست من تا انسان آزاده ی باشم میان ما همبستگی از آن گونه ای میروید که زندگی ما هر دو تن را غرق در شکوفه میکند
آخ توروخدا حیف نیست آدم شاملو نخونه؟ حیف نیست!!!!!!
آخه توروخدا من چی بگم؟
....من آموخته ام به خود گوش فرا دهم .....
نمی دونم چی بگم
نمی دونم
نمی دونم
چند روز پیش رفتیم خونه ی کیمیا اینها من کلی کیمی رو دیدم راستش اونجا خیلی بهم خوش میگذره با اینکه همش تو خونه هستیم اما چون می تونم آهنگ گوش بدم.و راحت و باسرعت بالا بیام اینترنت.و کلی کیمی رو ببینم خیلی بهم خوش میگذره
گاه به سخن گفتن از دردها نیازی نیست
بهار حضور توست
راستی موبایلم بعد از سه ماه بالاخره امروز وصل شد وقتی داشتم آهنگهای زنگ و ام اس جی رو تنظیم میکردم یه عالمه خاطره اومد سراغم کلی خنده و انتظار و اشک و بزرگ شدنم رو دیدم و روزها و ثانیه هایی که تنهات میذارن اما خاطره شون تنهات نمیذاره
ما رفته بودیم مسافرت رفتیم لرستان پیش فامیلها، اکثر فامیلهامون توی شهر خرم آباد و شهر معمولان زندگی می کنند.پدر بزرگ و مادربزرگ مادری کیمی هم توی شهر معمولان زندگی میکنن.

راستش خیلی خوش گذشت ، آب و هوای لرستان محشر و بی نظیره حاضر نیستم با هیچ کجای دنیا عوضش کنم، مخصوصا که خودم عاشق کوه و سنگ هستم و رشته کوه زاگرس از این استان هم گذشته و سراسر استان لرستان پر از کوهای عاشق و قشنگی هستند که من هرچه قدر نگاهشون میکنم سیر نمیشم،دوبار هم بی اجازه از کوه بالا رفتم و کلی هم زخم و زیلی شدم اما به صفاش می ارزید

سفر خوبی بود چون برنامه ریزی کردیم و به اکثر فامیل ها سر زدیم و دیگه تقریبا هیچ گله و شکایت منطقی ای نباید وجود داشته باشه
حالا جزئیات سفر:
چهارشنبه شب حرکت کردیم و صبح رسیدیم خرم آباد. تاکسی دربست گرفتیم تا خونه ی خاله منیر اینا که توی خیر آباد هستن.من و مریم توی اتوبوس نخوابیدیم برای همین تا رسیدیم خونه ی خاله گرفتیم خوابیدیم تا ساعت۱ بعد که از خواب بیدار شدیم فهمیدیم مامان و خاله برای مراسم چهلم پدر شوهر خاله رفتن معمولان و ما تنها بودیم. مریم رفت به مادر شوهرش سر بزنه و من با راضیه و فاطمه و مریم عمو حمزه موندیم تا هم درس بخونیم هم تنهایی خیلی بهمون خوش بگذره. اینجوری بود که ما دو روز با هم تنها بودیم
شنبه ظهر من رفتم خونه ی مادربزرگم و عصر مریم و راضیه اومدن،شب هم سجاد پسر دایی ام اومد دنبالمون و همگی رفتیم معمولان که به بقیه ی فامیل ها سر بزنیم
دایی هام باغ دارن و ما یک روز تمام توی باغ یکی از دایی ها توت و خیار و گندم برشته خوردیم
(طرز تهیه ی گندم برشته: گندمها ی تازه رسیده شده روی آتش قرار میگیرد و پس از یک دقیقه آنها را بلند میکنیم و درون دست میگذاریم و دستها را به هم میمالیم تا پوسته های اضافی گندم جدا شود و با فوت کردن آشغالها را جدا کرده نش جان مینما ئیم!!)
من خیلی آب و سنگ و کوه دوست دارم تا بقیه داشتن گندم برشته میخوردن من رفتم پایین کنار رود و چون متاسفانه خشکسالی بود خیلی از رود خشک شده بود و من راحت از روی سنگها رفتم وسط رود و روی سنگها دراز کشیدم و آّ از دو طرفم رد میشد و به راه خودش ادامه میداد خیلی رمانتیک بود!
و یک روز هم برای خوشه چینی رفتیم باغ پسر دایی ام خوشه چینی رو با دست انجام دادیم یعنی شاخه های جو که رسیده بودن و نازک و خشک بودن با دست می شکستیم و روی هم تلنبار میکردیم و این خیلی کار جالب بود در عین اینکه کار سختی هم بود

اونجا چیزهای عجیب غریب زیاد دیدم مثلا یه بزی بود که فقط به آدم نگاه میکرد و وقتی باهاش حرف میزدم بهم اخم میکرد و من خیلی دلم میخواست بدونم تو دلش چی میگه
یا اینکه همه ی آدمها اونجا مثل تهران آهنگهای عجیب غریب گوش میدادن که آدم نمیفمید بالاخره توی این آهنگ و آه و ناله طرف معشوقش رو دعا میکرد یا نفرین !!! این خیلی عجیب بود!!!
اونجا آدمها محسن نامجو رو نمیشناختن و وقتی از توی ام پی تیری پلیر من صداش رو میشنیدن به من میگفتن که دیونه ام که این آهنگها رو گوش میدم و من هم میگفتم آخه بهتر از آهنگهای شماست حداقل تکلیفش رو باخودش میدونه و همین کلی مهم و ارزشمنده!!!!
انها یه فال دارن به اسم چهل سرود که میگن همیشه درست در میاد من تا جایی که شد نوشتم میخوام برم بقیه اش رو از مامان کیمی بپرسم هروقت کاملش کردم مینویسم همه امتحان کنن!
قرار بود خاله ی کیمی باهامون بیاد تهران اما به خاطر عقد برادرش که دایی کیمی میشه نتونست بیاد دلم براش سوخت آخه هرچی باشه اونهم کیمی رو خیلی دوست داره اندازه ی من شاید یه کم بیشتر فقط یه کم!
راستی کیمی و مامانش اومده بودن خونه ی ما که پیش محمد حسین(برادرم که عموی کیمی میشه و ۹ سالش هست) باشن من فکر کردم وقتی میام تهران کیمی خونه امون هست برای همین از قم تا تهران نخوابیدم یعنی همش داشتم به کیمی فکر میکردم و از شوق خوابم نبرد ولی وقتی رسیدیم خونه فهمیدم دیشبش رفته بودن منم عکسهای کیمی رو که توی کامپیوتر بود نگاه کردم که دلتنگیم رفع بشه اما نشد!
دیگه اینکه کلی حرف دیگه دارم اما چون نمیخوام توی این وبلاگ حرف ناراحتی بزنم اونها رو نمیگم میخوام این وبلاگ فقط بوی امیدواری و شادی و صداقت بده همین و بس
پ.ن۱)مسافرت خوبی بود کلی چیز یاد گرفتم کلی بزرگتر شدم
پ.ن۲)دلم برای لیلا و صابره تنگ شده بود حالا خوبم
پ.ن۳)دلم برای اتاقم برای بلکاها و برای اینترنت خیلی تنگ شده بود
|
|